سلام اولا من الان اصلا حالم خوب نیست ممکنه چرت و پرت زیاد بگم پس جدی نگیرید
میگما دیدین ادم تا میخوا بره دنبال کار تو همشهری هر چی لوله بازکنی و تخلیه چاه تو تهرانه اگهی دادن
چرا هیچ کس اگهی نمیده دل گرفتگی شمارو باز میکنیم در اسرع وقت؟
یا اینجوری :تشخیص ترکیدگی قلب با دستگاه
یا حتی این: دل شمارو در اسرع وقت ترمیم میکنیم
اخه من نمیفهمم این دل گرفتن چیه که به هر کی بگی نمیدونه برات چیکار کنه؟!![]()
تازه این در بهترین حالتشه اکثر مواقع که هیشکی اصلا طرفت نمیخواد بیاد چون خیلی ترسناک میشه ادم چون اصولا ادم حوصله هیشکیو نداره خوب معلومه هیشکیم حوصله تو رو نداره
وقتی دلت میگیره خودتم نمیدونی چرا گرفته اما جالبه هر کی بهت میرسه میگه چته میگی دلم گرفته اولین چیزی که میپرسه چرا؟
اخه بابا اگه خودم بدونم که میرم دنبال راه حلش دیگه تو چیکاره ای؟
بعدم که نهایتا خیلی شانس بیاری بتونی گریه کنی تا دلت باز بشه همه تیکه ها شروع میشه
-ای بابا عاشق شدی !
-قصه نخور یا خودش میاد یا به زور میاریمش!
-جوونم جوونای قدیم!
اخه بابا کی میگه هر کی گریه کنه عاشقه؟
اصلا من اگه شاعر این شعره که میگه: اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان عاشق شدست و گریه کرد رو پیدا کنم
میزنم لهش میکنم
اخه یعنی چی همه اینجوری به ادم شک میکنن
ادم شاید بخواد بشینه همین جوری گریه کنه! اونوقت چون گریه کرده عاشقه؟
ادم یاد این واژه کاملا ملموس میفته که کاربرد زیادیم داره: گیر نده !!!!!!!!!!!!!!!!
مثل الانه من همه بهم دارن گیر میدن
خیلی دلم گرفته نمیدونم چیکار کنم
واقعا دوستای واقعی اینجا معلوم میشنا
خیلی بی معرفتید همتون
خداحافظ
اومدم که همینارو بگم ![]()
نوشته شده توسط نیاز در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت
مجنون ليلي
كنار سيب و رازقي نشسته عطر عاشقي
من از تبار خستگي بي خبر از دل بستگي
عاشقم
ابر شدم صدا شدي شاه شدم گدا شدي
شعر شدم قلم شدي عشق شدم تو غم شدي
ليلاي من درياي من آسوده در روياي من
اين لحظه در هواي تو گمشده در صداي تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو
مجنون ليلي بي خبر در كوچه هاي در به در
مست و پريشون و خراب هر آرزو نقش بر آب
شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرد در دلت
كنار هر ستاره اي نشسته ابر پاره اي
من از تبار سادگي بي خبر از دل دادگي
عاشقم
ماه شدم ابر شدی اشک شدم صبر شدی
برف شدم آب شدی قصه شدم خواب شدی

نوشته شده توسط نیاز در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
سلام
درست از روز تولدم نيومدم سراغ اينجا شايد چون وقت نداشتم ؟ نه، چون امتحان داشتم؟ نه ،چون كاراي مهم تريم بود؟ نه،نه، نه، راستش نه
چون روز اولي كه اومدم اين وبلاگو بسازم دلم گرفته بود از خيلي ادما و خيلي چيزا خواستم بيام ازشون بنويسم![]()
چيشد كه ديگه ننوشتم؟ نميدونم شايد ديگه دلم نگرفت شايدم وقت دلگير شدنو نداشتم اما بازم نه
چون هيچ انگيزه اي برام نمونده شايد اين اخرين مطلبي باشه كه مينويسم ![]()
خواستيد نظر بديد نخواستيد ما رو بخير و شما رو به سلامت![]()
تا حالا شده انقد درگير روزمرگيت بشي يادت بره يكي هست هميشه نگاه نگرانش دنبالته؟ يكي كه دو دقيقه كه دير كني چادر به سر صد دفه تا سر كوچه ميادو بر ميگرده ؟اونوقت تو داري با برو بچ ميگي ميخندي اصلا يادت نيست ساعت چنده! (خودم از اين جنايت ها زياد كردم)![]()
يا شده انقد يه اتفاقي بفته كه نهار يا شام تنها بموني مجبور شي يه چيزي درست كني و بخوري؟ خداييش چندتا ظرف ميزني ميشكني ؟ يا ديوونه ميشي كه حالا چي درست كنم؟ اخرم به يه نون پنير راضي ميشي!![]()
يا تا حالا اتفاق افتاده بابات از راه برسه خسته و كوفته به ۴ تا چيز گير بده ؟ يا بياد بگه چرا در گنجه بازه چرا پيرهنت درازه؟ اونوقت چيكار ميكني؟![]()
يا اصلا شده خواهر يا برادر كوچيكت باهات تنها بمونه خونه؟ مثلا يه ساعت بخواي نگرش داري؟ چند دفه كتكش ميزني؟ يا چندتا داد سرش ميزني؟
يا اينارو بي خيال شده بچه نوزادي رو بهت بسپرن؟ اوه اوه ميتوني بري سراغ پوشكش عوضش كني؟ يا بخواي ببريش بشوريش(واي مامان جون)؟ يا دو دقيقه بيشتر ونگ بزنه دلت بخواد خفش كني؟![]()
اصلا شده تا حالا دو ساعت بيشتر از۲ كيلو بارو تحمل كني؟ تازه هر جا ميري با خودت ببريش؟ تازه كليم تابلوت كنه. هيكلت به خاطر يكي ديگه بريزه بهم شبام همش يه وري بخوابي؟ يه شب ميتوني؟ ![]()
پس ببين خدا چقد بهت لطف داشته كه مهر تو رو اينجوري انداخته تو دل مامانت و اين مادر چقد وجودش مقدسه كه برات اين همه زحمت بي منت كشيده همه مادرا ميگن تا خودت مادر نشي نميفهمي.چون جدا هيچ كس اين چيزايي كه گفتمو نميتونه تحمل كنه مگر اينكه مادر باشه.
امروز روز ولادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر يعني روز زنه اولا به همه خانوما تبريك ميگم مخصوصا به مامان گلي خودم. همين جا از خودشو خدا ميخوام اگه يه وقتايي بچه خوبي نبودم به حرمت امروز منو ببخشن .
بيايم يه بارم شده بپريم بغل مامانو بهش بگيم كه دوسش داريم و قدرشو ميدونيم.
اگر يه بار پاي حرفاي اونايي كه مادرشون فوت كرده يا ازشون خيلي دوره بشينيد ميفهميد كه چقد قدر مادرتونو نميدونيد. ايشالله سايه همه پدر مارا بالا سر بچه هاشون باشه.
در پناه خدا
نوشته شده توسط نیاز در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها ![]()
اگه گفتين چه خبره؟![]()
نه عمرا بتونين حدس بزنين![]()
من .....متولد شدم..... نميدونم چرا؟؟؟؟؟![]()
![]()
آره ...ديگه ....ديروز تولدم بود
اما انقد سرم شلوغ بودو خسته بودم نتونستم بيام بهتون خبر بدم ![]()
خلاصه من 18 سالم تموم شد![]()
اما اصلا خوشحال نيستم
تو سالي كه گذشت خيلي اتفاقا براي من افتاد و من مسير زندگيم رو پيدا كردم و ميتونم بگم تجربيات تلخ زياد داشتم اما مهم اينه كه تجربه است و هميشه بايد از تجربه درس گرفت احساس ميكنم سن 18 سالگيم مهمترين سال زندگيم بود چون همه جوره مهمترين تصميم هاي زندگيم رو تقريبا تو اين سال گرفتم
اميدوارم بتونم با ياري خدا مسير درستي براي زندگيم پيدا كنم و در آن بتونم موفق باشم.
نوشته شده توسط نیاز در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
همه ما بنده هاي خدا مثله بچه هاي كوچيكي ميمونيم كه به خاطر درك و فهم بچگونمون در مقام خدا اشتباهاتي ميكنيم و خدا مثله مادري مهربون واسمون ميمونه اون بچه هركاريم بكنه مادر ازش دل نميكنه اخه اون بچه ست و نميفهمه! مادرش چيزاييو ميدونه كه اون نيمدونه اگه ميگه نكن ، نگو ،نرو ... و هزارتا نه ديگه فقط وفقط به خاطر خود بچه ست وگرنه از مادر نه چيزي كم ميشه نه چيزي اضافه.
خدا مثله اون مادر مهربوني ميمونه كه وقتي بچش فكر ميكنه مامانش نميبينتش يواشكي يه كار بد ميكنه و وقتي سرشو بلا ميكنه مامانشو بالاسرش ميبينه بدون اينكه حرفي بزنه فقط ميپره بغل مامانش گريه ميكنه ميگه : مامان منو ببخش !! اما مامان خيلي مهربونتر از اونيه كه بچشه نازنينشو نبخشه .
اره حتما ميبخشه تا بقيه زندگيشو درست بره تا يادش نره اون بايد بزرگ بشه انقد كه به خودخدا برسه
اما بعد چند وقت دوباره همه چيز يادش ميره اخه اون بچه بدجوري فراموشكاره
دوباره چند وقت بعد يه اشتباه ديگه و باز پناه اوردن به دامان پرمهر مادر اما چي بگم از مهربوني اين مادر كه بازم بچشو از خودش نمي رونه اما اينبار قول ميده و عهد ميبنده كه ديگه اشتباهش رو تكرار نكنه
اما افسوس بازم...
اين بچه ناخلف تا دستش جيز نشه تا خودش سرش به سنگ نخوره پيش مادر مهربونش برنميگرده
خدايا ...
كمكمون كن تا تو همه لحظات زندگي به يادت باشيم حتي لحظات خوشي
نوشته شده توسط نیاز در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان
نمیدونم اینهمه دلتنگیو براکی بگم اصلا نمیدونم از چی دل تنگم اما راست راستی دارم از دلتنگی و غصه خفه میشم
خدایا اخه اینهمه تنهایی !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یاد این شعر سهراب افتادم
صداکن مرا 
صدای تو خوب است
صدای سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزهارا ببینیم
ببین عقربک های فواره در ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن میترسم
فکر کنم با این شعر همه حرفای دلمو زدم
یا حق
نوشته شده توسط نیاز در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 21:21 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستای خوب خودم
من نتونستم بیام و سال جدیدو بهتون تبریک بگم.![]()
منو ببخشید معذرت میخوام![]()
اما خوب عیبی نداره ماهی رو هر وقت از آب بگیری .... می میره![]()
خلاصه بعد از گذشت ۱۰ روز سال نورو بهتون تبریک میگم
ایشالله این سال براتون پر از موفقیت و شادی و سلامتی باشه.
نوشته شده توسط نیاز در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت
سلام امروز می خوام از عشق بنویسم
البته چیزایی که مینویسم همش نظرات شخصی خودمه و خوب بیخودیم یه حرفی رو نمیزنم چون حتما تو زندگیم چیزایی رو دیدم و شندیم و خوندم و فهمیدم و خلاصه نتیجه گرفتم که میام ومیگم.
خلاصه اینکه میخوام بگم راسته که میگن عشق فقط واسه تو کتاباست یا عشق واقعی وجود نداره در واقع همه تو سنای جوونی یا حتی نوجوونی با رابطه هایی مواجه بودن که اسمشو میذارن عشق اما واقعا عشقی در کار نیست چون همه فقط از این روابط به دنبال منافع شخصیشونن و اگه کسی هم بخواد به نفع اون یکی کاری بکنه دووم نمیاره و این رابطه بهم میخوره و بعدش طرف میره دنبال این که خدایا این اگه عشق نبود پس چی بود؟
من جوابشو میدونم اون یه عادت ساده بود مثل این که عادت کنی هر شب مسواک بزنی و اگه یه شب نزنی مثله دیوونه ها میشی و اصن خوابت نمیبره...
حالا این روابطم همینه مثل مسواک نزدن میمونه اولش میگی خدایا من بدون این میمیرم و ... پس چرا زنده ای؟ چون عاشق نبودی !
حالا یه سوال پس عشق حقیقی چیه؟ اونو کجا میشه پیدا کرد؟
من میگم کسی که بخواد دنبال عشق باشه میری سراغ سرچشمه اون چون اگه از سرچشمه نخواد سیراب بشه باید به یه آب باریکه راضی بشه.
خدا عاشق واقعیه و به بنده هاشم این نعمت و هدیه داده پس اگه واقعا بخوای عاشق باشی باید اول خداتو خوب بشناسی و بعدم ببینی اون چی میگه و ازت چی میخواد مطمئن باش عشقتم به کمک خودش پیدا خواهی کرد....
به امید روزی که همه عاشق حقیقی باشن ...
نوشته شده توسط نیاز در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت
سلام
من تازه شروع کردم اما میخوام تو این وبلاگ بنویسم حرفای دلم یا هر چی که فکر میکنم باید بنویسم
از خدا از ادما از این دنیای بی ... ولش کن بالاخره میام و مینویسم
ممنون میشم منو با نظراتون راهنمایی کنین و نظر خودتونو بگین
منتظرتون هستم

نوشته شده توسط نیاز در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 4:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام ممنونم از اینکه به وبلاگم سر میزنید
من نیازم متولد سال 69 دانشجوی حسابداری
عاشق شعر و موسیقی و ...
اگه اومدین سر زدید وجدانا نظر یادتون نره
خوشحالم میکنید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین